مقايسه دو مفهوم كلي
مفهوم كلي مفهومي است كه بيش از يك مصداق (خارجي يا فرضي) داشته باشد. هرگاه دو مفهوم كلي را با يكديگر مقايسه كنيم، چه نسبتهايي ممكن است بين آن وجود داشته باشد؟ دانستن روابط مختلف ميان مفاهيم كلي، از شرايط لازم تفكر است. انواع رابطه ميان دو مفهوم كلي عبارتاند از: تساوي، تباين، عام و خاص مطلق و عام و خاص منوجه. (كه در منطق سنتي اين روابط را «نسب اربعه» مينامند.)
تساوي:
نسبت تساوي بين دو مفهومي برقرار است كه مصاديق آنها كاملا با يكديگر مشترك باشد. مثلا بين دو مفهوم «انسان» و «متفكر» نسبت تساوي برقرار است؛ زيرا هر انساني متفكر است و هر متفكري هم انسان. در واقع آيا شما مصداقي از انسان سراغ داريد كه متفكر نباشد و يا برعكس آيا مصداق از متفكر ميشناسيد كه انسان نباشد؟ بنابراين هر انساني متفكر است و هر متفكري انسان است: انسان = متفكر
تباين:
اگر دو مفهوم كلي هيچ مصداق مشتركي نداشته باشند آن را متباين مي ناميم. مثلا بين «گربه» و «سنگ» نسبت تباين است؛ چرا كه نه هيچ گربهاي سنگ است و نه هيچ سنگي گربه. در واقع آيا هيچ مصداقي از مفهوم گربه سراغ داريد كه سنگ باشد و يا برعكس؟ بنابراين هيچ گربهاي سگ نيست و هيچي سگي هم گربه نيست: گربه×سنگ
عام و خاص مطلق:
عام و خاص مطلق بهرابطهي دو مفهوم كلي گفته ميشود كه يكي از آنها مصداق ديگري را در بربگيرد ضمنا مصداق يا مصداقهاي ديگري هم داشته باشد. مثلا ميان دو مفهوم «حيوان» و «گربه» نسبت عموم و خصوص مطلق برقرار است چرا كه هر گربهاي حيوان است، اما هر حيواني گربه نيست، يعني بعضي حيوانهاي گربه هستند، و بعضي ديگر نه. در واقع شما هيچ گربهاي را ميشناسيد كه حيوان نباشد؟ خير. اما حيوانات بسياري را ميشناسيد كه گربه نيست: حيوان > گربه
عام و خاص منوجه:
اگر دو مفهوم حداقل داراي يك مصداق مشترك باشند و در ضمن مصداق يا مصداقهاي غيرمشتركي نيز داشتند آنها را منوجه ميناميم. مثلا «دانشمند» و «شاعر» را در نظر بگيريد، ما ميدانيم مفهوم دانشمند حداقل يك مصداق دارد كه شاعر هم هست، و از آنطرف مفهوم شاعر هم حداقل يك مصداق دارد كه دانشمند باشد، بنابراين بعضي از دانشمندان شاعرند و بعضي از شاعرها دانشمند. رابطهي اين دو مفهوم را با علامت بزرگ و كوچك كه بر روي هم قرار گرفتهاند نشان ميدهند. دانشمند ><شاعر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پينوشت:
متأسفانه يكي از مشكلات اساسي من در نوشتن اين مطالب ضعف امكانات تايپي بلاگفا است، چرا كه من نميتوانم از هيچ شكل، نمودار و علامت خاصي استفاده كنم، و ضمنا سيستم بلاگفا در قسمت نمادها و اشكال آفيس را ساپورت نميكند، نتيجتا من نميدانم چه كنم. و تنها راهي كه به نظرم ميرسد چاپ و اسكن مجدد آن مطالب است، تا به فرمت عکس تبدیل شوند، يا اينكه از مانيتور عكس بگيرم و در وب بگذارم كه نتيجتا كيفيت خراب ميشود، نميدانم. ...؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 16:11  توسط مجید نصرآبادی
|
انواع تفكر در حوزهي تصورات
حوزه تصورات همان حوزهي مقاهيم است و منظور از تفكر در اين حوزه آن است كه ما چه اعمال و تصرفهايي بر روي مفاهيم ذهني خود انجام ميدهيم و چگونه با دانستن برخي از مفاهيم معلوم، ميتوانيم به مفهوم مجهولي دست بيابيم.
مهمترين نوع تفكر در حوزه تصورات، «تعريف» و «تقسيم» است. كه ما در اين طي دروس اين دو بخش را مفصل توضيح خواهيم داد.
تجريد و تعميم:
كودكي را تصور كنيد كه در اولين مواجهه با عالم خارج، با مادر خود ارتباط برقرار ميكند؛ گاهي او را در حال شير دادن ميبيند؛ گاهي دست نوازشش را لمس ميكند؛ گاهي خود را در آغوش او حس ميكند و... . كودك به جهت توانايي خاص ذهن انسان ميتواند بهتدريج جنبه مشترك اين مواجهه و برخوردها را در ذهن نگاه دارد و جنبههاي غيرمشترك را كنار بگذارد؛ از اين رو، ذهن كودك حالات و شرايط شيردادن، نوازش كردن، در آغوش گرفتن و ... را كنار ميگذارد و مفهوم «مادر» را مستقلا در خيال و حافظه خود ايجاد ميكند. اين فرايند در مورد افراد ديگر مانند پدر، برادر، خواهر و ديگر اطرافيان كودك نيز تكرار ميشود. در مراحل بعدي رشد، كودك با مقايسه افرادي كه مشاهده و تخيل كرده بود بهتدريج حالات و شرايط خاص آنها، يعني جنبههاي اختصاصي آنها را جدا ميكند و كنار ميگذارد و از همهي آنها يك حنبهي مشترك و يك مفهوم كلي نزد خود ميسازد كه با لفظِ «انسان» شناخته ميشود. همينطور است مراحل شكلگيري ديگر مفاهيم كلي، مانند «غذا»، «شيرين» و «سفيدي».
بهطور كلي، در مراحل شكلگيري مفاهيم كلي، توانايي ذهن در جدا كردن جنبههاي مشترك از جنبههاي غيرمشترك مفاهيم،«تجريد» ناميده ميشود و توسعهي آن مفاهيم بهدست آمده به مصاديق ديگر را «تعميم» ميگويند.
تركيب:
در عالم خارج ميتوانيم آجر، سيمان، تيرآهن و ... را با هم تركيب كنيم و ساختمان بسازيم و يا ميتوانيم كلر و سديم را با هم تركيب كرده، نمك طعام يا كلريد سديم را بهوجود بياوريم. عمل تركيب، افزون بر موجودات خارجي، در مورد وجود لفظي نيز قابلِ اجراست؛ يعني ميتوان الفاظ را با هم تركيب كرد و به الفاظ مركب جديدي رسيد كه برخي از آنها با معنا و برخي بيمعنا هستند.
اما آيا در حوزهي وجود ذهني نيز ميتوان تصورات و مفاهيم را با هم تركيب كرد و به تصورات و مفاهيم جديد رسيد؟ پاسخ اين پرسش مثبت است و اين يكي ديگر از انواع تفكر در حوزهي تصورات ميباشد. همانطور كه باتركيب الفاظ به الفاظ مركبي ميرسيم كه برخي با معنا و برخي بيمعنا هستند، با تركيب مفاهيم نيز به مفاهيم مركبي ميرسيم كه برخي داراي مصداق خارجي و برخي بدون مصداق خارجي هستند. مثلا مفاهيم مركبي مانند «اسب سفيد»، «درياي پرتلاطم» داراي مصداق خارجي هستند و مفاهيمي چون «اسب شاخدار»، «درياي خون» مصداق خارجي ندارند.
البته در تركيباتي مانند «نوزده خوشمزه»، «فرياد سبز»، «محبت راهراه»، مفاهيم با هم تركيب نشدهاند؛ بلكه فقط الفاظ با هم تركيب شدهاند كه اين الفاظِ مركب، بيمعنا هستند. تركيبهاي يادشده گاهي نيز در معناي مجازي بهكار ميروند كه در آن صورت تركيب بين مفاهيم است.
تركيب مفاهيم چنان است كه با افزودن دو يا چند مفهوم به يكديگر، مصاديق آنها محدودتر ميشود. مثلا «انسان» مفهوم كلي و عامّي است كه بر انواع انسان صدق ميكند. حال اگر اين مفهوم را با مفهومِ «مسلمان» تركيب كنيم، مفهوم «انسان مسلمان» بهدست ميآيد كه مصاديق آن محدودتر شده، ديگر بر انسانِ غيرمسلمان صدق نخواهد كرد. به همين ترتيب، هرچه اين مفهوم مركب پيچيدهتر شود، مصاديق آن محدودتر و محدودتر ميگردد.
تركيب مفاهيم، خود بر دو نوع است: يكي تركيب وصفي كه در آن يكي از مفاهيم، مفهوم ديگر را توصيف ميكند؛ مانند «هواي گرم»، «كاغذ زرد» و «اسب تندرو» و ديگري تركيب اضافي كه در آن بين دو مفهوم رابطهي تعلق و اضافه وجود دارد؛ مانند «هواي اتاق»، »كاغذ روزنامه»، «اسبِ من». اختلاف اين دو تركيب در آن است كه در تركيب وصفي ميتوان جزء دوم را به جزء اول نسبت داد و مثلا گفت «هوا گرم است»؛ اما در تركيب اضافي نميتوان گفت: «هوا اتاق است».
در بين انواع تركيبِ مفاهيم، نوع خاصي از تركيب وصفي داراي اهميت زيادي است و آن زماني است كه با تركيب دو يا چند مفهوم كلي، مفهوم مستقل و جديدي بهدست ميآيد كه با لفظ جديدي شناخته ميشود؛ مانند: مايع آشاميدني بيرنگ، بيبو و بيمزه = آب؛ جسم زندهي حساس = حيوان؛ فلز سيال = جيوه
تجزيه:
عكس تركيب، «تجزيه» ناميده ميشود. مثلا در عالم خارج ميتوان آب را به دو عنصر هيدروژن و اكسيژن تجزيه كرد، يا در عالم الفاظ ميتوان مثلا لفظ «دانشگاه» را به اجزاي «دانش» و «گاه» تجزيه نمود.
اما عمل تجزيه در حوزهي وجود ذهني، بر روي مفاهيم و تصورات انجام ميشود. در تجزيهي مفاهيم، گاه مفهومي را كه با لفظ مركب بيان ميشود تجزيه ميكنيم. مثلا تجزيه مفهوم «جزب جمهوريخواه» به مفاهيمِ «حزب + جمهوري + خواه» كار سادهاي است. اما تجزيهي مفهومي كه با لفظ ساده بيان ميشود كار بسيار دشواري است و ميتوان گفت مهمترين و مشكلترين نوع تفكر در حوزهي تصورات، تجزيهي همين مفاهيم است.
فرض كنيد ميخواهيم اجزاي تشكيلدهندهي مفهوم خط را بهدست ميآوريم. يكي از مفاهيم تشكيلدهندهي خط، كميت است؛ ولي اجزاي خط فاصله ندارند. پس بايد خط را «كميت متصل» بدانيم. اما بهنظر ميرسد كه عمل تجزيه كامل نشده است؛ زيرا افزون بر خط، سطح و حجم هم كميت متصل هستند؛ از اين رو ميتوانيم بگوييم مفهوم خط به مفاهيم «كميت متصل يك بعدي» تجزيه ميشود.
به چند مثال ديگر از تجزيهي مفاهيم ساده توجه كنيد:
رنگ: كيفيتِ قابل رؤيت؛ /// انسان: حيوانِ ناطق (متفكر)؛ /// شعر: كلام موزون قافيهدار. ///
اينگونه تجزيهي مفهوم به مفاهيم تشكيلدهندهي آن را «تعريفِ حقيقي» ميگويند كه دشوارترين نوع تفكر در حوزهي تصورات است. در بحث تعريف و انواع آن بهطور مفصل در اينباره سخن خواهيم گفت.
«علی مسعودی»
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 12:54  توسط مجید نصرآبادی
|
تفكر در حوزه تصورات
آشنايي با چند اصطلاح:
هنگامي كه به اطراف خود مينگريم، با پديدههاي گوناگوني مواجه ميشويم: آسمان، درخت، انسان، و... اين پدپدهها بر روي ذهن انسان تأثير ميگذارند و صورتهايي از آنها در ذهن ايجاد ميشود. صورتهاي ذهني، همان علم ما به اين پديدههاست. در مرحلهي بعد انسان براي اشاره به اين صورتهاي ذهني و يا براي اشاره به وجود خارجي آنها از الفاظ و كلمات استفاده ميكند و به اين طريق، اولا به تفكر ميپردازد؛ ثانيا حاصل تفكر خود را به ديگران منتقل ميسازد.
بنابراين ميتوان چنين نتيجه گرفت كه ما در زندگي خود با سه مقام يا سه ساحت يا سه عالم سروكار داريم: خارج، ذهن و زبان.
«عالم خارج»، همان اشياء و پديدههاي عالم واقع است كه هر كدام از آنها مستقل از ذهن ما وجودي از آنِ خود دارند؛ مانند درختي كه در طبيعت وجود دارد و ميوه ميدهد. «عالم ذهن» عبارت است از معلومات انسان يا محتويات ذهن او. محتويات ذهن، گاهي پس از مواجههي انسان با موجودات و اشياي خارجي ايجاد ميشود؛ مانند وجود تصوير درخت در ذهن؛ اما ذهن انسان اين توانايي را نيز دارد كه صورتهايي را خود ابداع و ايجاد كند؛ مانند «درياي جيوه»، «كوه طلا»، »سيمرغ».
در هر زباني براي اشاره به اشياي واقعي يا محتويات ذهن، الفاظ و كلمات خاصي وضع ميشود كه مجموع اين الفاظ و روابط گوناگون آنها را «عالم زبان» ميناميم. نكته قابل توجه، رابطه عالم زبان با عالم ذهن و عالم خارج است. از اين رابطه معمولا با تعبير «حكايت» يا «دلالت» ياد ميشود؛ مثلا لفظ «كتاب» از معناي كتاب حكايت ميكند يا بر آن دلالت دارد. همچنين است رابطه لفظ «كتاب» با خود كتاب در عالم خارج كه در اين صورت ميگوييم لفظ «كتاب»، «دال» و خودِ كتاب «مدلول» آن است.
البته ميان عالم ذهن و عالم عين (يا همان خارج) نيز رابطهاي برقرار است كه در اين صورت معمولا از دو اصطلاح «مفهوم» و «مصداق» استفاده ميشود. مفهوم، همان صورت ذهني يك شيء است؛ مانند صورتهاي مختلفي كه از موجوداتي مثل كتاب، دوست صميمي، بعدازضهر و ... داريم، اما به وجود يك پدپده در عالم خارج وقتي كه نسبت آن با مفهومش در ذهن لحاظ گردد، «مصداق» گويند. در مثال «اسب حيوان است»، اسب، به عنوان حيواني كه چهار پا دارد و شيهه ميكشد، مصداقي است (خارجي) براي مفهوم «اسب» (كه ذهني است).
دانستن اين نكته مفيد است كه اگر مفهومي تنها داراي يك مصداق (خارجي يا فرضي) باشد، آن مفهوم را «جزئي» مينامند؛ مانند مفهوم «تهران» كه يك شهر خاص تنها مصداق آن است، يا «زال» كه تنها يك مصداق خيالي و فرضي دارد و اگر مفهومي بيش از يك مصداق داشته باشد، آن را مفهوم «كلي» مينامند؛ مانند «كتاب» كه داراي مصاديق فراواني مانند «شاهنامه»، «هستي و زمان» و... است، يا «سيمرغ» كه اگر چه مصداقي در عالم خارج ندارد، اما ميتوان براي آن مصاديق متعددي فرض كرد. البته نبايد جزئي و كلي را با جزء و كل يكسان گرفت. چيزي را كه از قسمتها و اجزاي مختلفت شكيل شده باشد، «كل» ميناميم. مثلا اتومبيل كه كل است و هر يك از قسمتهاي آن، «جزء» اتومبيل ميباشند. از سوي ديگر،كلي صفت مفاهيم و تصورات است و كل صفت اشياي خارجي. مثلا هنگامي كه ميگوييم: «اتومبيل كل است»، به مصداق اتومبيل يا اتومبيل خارجي اشاره ميكنيم. از اين رو ميتوانيم كلي را بر اشياء و افراد جزئي حمل كرده، مثلا بگوييم: «سعيد انسان است»؛ اما نميتوانيم كل را بر اجزاء حمل كرده بگوييم: «چرخ اتومبيل است».
آنچه در اين بخش دربارهي تفاوت سه عالم زبان، ذهن و خارج گفتيم، نقشي اساسي در جلوگيري از بسياري از خطاهاي انديشه دارد، از اين رو اين موضوع را در علم منطق اهميت مييابد. براي درك تفاوت احكام موجودات در هر يك از اين سه عالم، به جملات زير توجه نماييد:
۱- انسان زيباييها را دوست دارد.
۲- انسان كلي است.
۳- «انسان» پنج حرف دارد.
مراد از «انسان» در جملهي اول، انسان در عالم خارج است كه زيباييها را دوست دارد؛ اما در جملهي دوم نميتوان گفت كه انسان در عالم خارج كلي است؛ زيرا انسان در عالم خارج به صورت افراد و اشخاص ظهور مييابد كه البته جزئي هستند، پس در جملهي دوم انسان ذهني (مفهوم انسان) مورد نظر است. در جملهي سوم نيز منظور، انسان در عالم خارج يا عالم ذهن نيست؛ بلكه فقط كلمهي «انسان» و وجود زباني انسان، پنج حرف دارد.
از آنجا كه عمل تفكر از طريق الفاظ و كلمات صورت ميگيرد و از همين راه به ديگران منتقل ميگردد، براي پرهيز از هرگونه خطا و لغزش در تفكر، هنگام استفاده از هر لفظي بايد توجه داشت كه آن پدپده، در كدام يك از عوالم سهگانه مورد نظر است. بهويژه تشخيص و تمايز وجود يك پديده در عالم ذهن و خارج در برخي موارد بسيار مشكل است.
مطالب و اصطلاحاتي را كه تا كنون مورد بحث قرار گرفت، ميتوان در نمودار زير خلاصه نمود:

«علی مسعودی»
+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 14:58  توسط مجید نصرآبادی
|
انواع تفكر
تفكر بيهدف يا خيال:
نيروي خيال يا تخيل يكي از مصاديق بارز توليد انديشهي نو در ذهن انسان است. تخيل يكي از فعاليتهاي شگفتانگيز ذهن آدمي است و باعث ميشود كه ذهن در هيچ لحظهاي خالي از انديشه نباشد. اين نيرو به اندازهاي قوي است كه ذهن انسان را بياختيار به اينسو و آنسو ميكشاند و مانع تمركز ذهن ميشود. طبيعي است كه در منطق تفكر بيهدف يا تخيلِ صرف مورد نظر نيست و اساسا چنين تفكري مطلوب نميباشد.
تفكر آفرينشگر يا خلاقيت:
از ديگر مصاديق تفكر، آفرينشگري يا خلاقيت است كه عنصر اصلي آن، ابداع يا نوآوري ميباشد. اين كار معمولا از آرايش و تنظيم مجدد معلومات پيشين سرچشمه ميگيرد. البته جديد و ابتكاري بودن يك ايده، به تنهايي نشانهي خلاقانه بودن آن نيست؛ زيرا چه بسا انديشه جديدي كه كاملا باطل و بيفايده است. خلاقيت علاوه بر ابتكار و نوآوري، داراي عنصر فايدهرساني و حل مشكل نيز هست؛ يعي تفكر ابداعياي كه مشكلي را حل كند، يا در موقعيتي خاص، عكسالعمل و پاسخ مناسبي ارائه دهد.
بايد توجه داشت كه خلاقيت غير از هوش است؛ زيرا هوش به معناي توانايي يادآوري، تشخيص و حل يك مسأله خاص است؛ لذا در آزمونهاي هوش انتظار نميرود كه آزمون دهنده ايدههاي ابداعي ارائه كند. هرچند رابطهي زيادي ميان هوش و خلاقيت وجود دارد اما اين دو مقوله هرگز به يك معنا نيستند.
اينكه خلاقيت چه فرآيندي دارد، هنوز روشن نيست و گفته ميشود كه گويا شخص خلاق، ايدههاي جديد خود را از منبع ناشناختهاي ميگيرد و حتا برخي در وصف آن از لفظ «الهام» و «اشراق» استفاده كردهاند.1
تفكر آيهاي:
تفكر، معنا و مصداق مهم ديگري نيز دارد كه بهويژه در تعاليم ديني بر آن تأكيد شده است. اين تفكر، تفكري است كه در آن اولا ذهن انسان از آثار و نشانههاي ظاهري و محسوس امور و پديدهها، به باطن و جنبههاي نامحسوس آنها پي ميبرد؛ ثانيا چنين تفكري علاوه بر اينكه بر شناخت و معرفت انسان ميافزايد، در اخلاق و شيوهي رفتار او نيز تأثير دارد؛ لذا اگر چه دستاوردهاي معرفتي چنين تفكري قابل انتقال به ديگران هست، اما تأثيرات اخلاقي آن جنبهي شخصي دارد و از اين منظر، حاصل تفكرات ديگران نميتواند به نحو كامل براي شخص مفيد و سازنده باشد. اين نوع تفكر هم از حوزه مباحث منطقي خارج بوده و منطق سروكاري با آن ندارد. منطق و نقش خطاسنجي آن، در ارتباط با نوع ديگري از تفكر است كه به «تفكر منطقي» معروف است.
تفكر منطقي:
گفتيم كه علم حصولي يا تصور است يا تصديق. تصورات و تصديفات بخش بزرگي از معلومات انسان را تشكيل ميدهد و نكتهي مهم اين است كه علاوه بر راه حس و تجربه كه موجب ميشود معلومات تصوري و تصديقي ما افزايش يابد، خود ذهن نيز چنان قدرتي دارد كه با دخل و تصرف در معلومات پيشين، تصورات و تصديقات جديدي ايجاد مينمايد.
منظور از تفكر منطقي، همين تلاش ذهن در رسيدن از معلومات تصوري و تصديقي قبلي به معلومات جديد است. تفكر منطقي معمولا با پرسشي آغاز ميشود كه ذهن را در برابر امر مجهولي قرار ميدهد. اگر پاسخ قبلا در معلومات پيشين وجود داشته باشد، ذهن از حافظه خود استفاده ميكند و پاسخ پرسش را مييابد؛ اما اگر پاسخ پرسش در ميان معلومات قبلي نباشد، ذهن با تلاش و جستجو در ميان معلومات پيشين خود، سعي ميكند با انتخاب، مقايسه و تلفيق تصورات يا تصديقهاي مناسب، به كشف امر مجهول نائل شود.
تصور كنيد ذهن در پاسخ به اين سؤال كه «چرا نقره هادي الكتريسته است؟» در ميان معلومات تصديقي خود جستجو كرده، و مثلا چنين ميگويد: «نقره فلز است و هر فلزي هادي الكتريسيته است؛ پس نقره هم هادي الكتريسيته است.»
در درسهاي بعد بهترتيب دربارهي انواع تكفر در حوزهي تصورات و تصديقات سخن خواهيم گفت و قواعد منطقي مربوط به درست فكر كردن در هريك از اين دو حوزه را توضيح خواهيم داد.
زبان و نطق:
گفتيم كه ذهن انسان را ميتوان به كارخانهاي تشبيه كرد كه در آن معلومات اوليه در حكم مواد خام و تفكر به منزلهي فعل و انفعالاتي است كه بر روي آن مواد خام صورت ميگيرد. كارخانهي ذهن علاوه بر دو بخش فوق، بخش سومي نيز دارد و آن بخش توليد و عرضهي محصولات فكري است كه اين امر از طريق زبان و نطق انجام ميشود.
اهميت زبان را معمولا در ارائه دستاوردهاي انديشهي بشري به ديگران و ماندگاري آنها براي آيندگان، به ويژه در زبان مكتوب ميدانند. اما اهميت زبان از نظر ديگر نيز قابل توجه است. به اعتقاد بسياري از دانشمندان، اساسا عمل تفكر، به وسيله زبان يعني با استفاده از كلمات و جملات انجام ميشود؛ از اينرو تفكر و زبان پيوندي نزديك و اساسي با يكديگر دارند. به اين نكته هر چند در آثار ارسطو نيز اشاره شده است، ولي شايد اولين كسي كه دقيقا از اين رابطهي نزديك پرده برداشت، ابوعلي سينا، در ايران بود. به اين ترتيب گرچه وجود زبان براي تفكر امري ضروري است اما ابهامهاي زباني گاهي موجب خطاي در تفكر ميشود و اين امر براي منطق به عنوان خطاسنج تفكر بسيار اهميت دارد. به همين دليل بيشتر منطقدانان، در آغاز كتابهاي منطقي بحثي را به زبان و مسئلهي الفاظ و انواع آن و چگونگي دلالت لفظ بر معنا و مدلولهاي خارجي اختصاص ميدهند.
ما در اين درسها اما، مستقلا به مباحث الفاظ نميپردازيم؛ اما مواردي را كه زبان و ابهامهاي آن موجب خطا ولغزش در انديشه باشد، متذكر ميشويم. بهطور كلي بايد به خاطر داشت كه زبان همچون آينهاي است كه منعكسكنندهي تفكر انسان است و تأثير زبان، خواه در ارائه انديشه و خواه در وقوع برخي خطاهاي تفكر، مانند نقش و تأثير آينه در بازنمايي تصوير مورد نظر است.
«علی مسعودی»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پينوشت:
1- براي اطلاع از تحقيقات گستردهاي كه در روانشناسي و علوم تربيتي در اين زمينه انجام شده رجوع كنيد به: آقايي فيشاني، تيمور، خلاقيت و نوآوري در انسانها و سازمانها، تهران، نشر ترمه، 1377
و همچنين: اسپورن، الكس، پرورش استعداد همگاني ابداع و خلاقيت، ترجمه حسن قاسمزاده، انتشارات نيلوفر؛ و همچنين: نلر، جورج اف، هنر و علم خلاقيت، ترجمه سيد علي اصغر مسدد، انتشارات دانشگاه شيراز 1369
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 12:56  توسط مجید نصرآبادی
|
مقدمات
در تعريف منطق گفتهاند: منطق، ابزاري علمي است كه رعايت و به كارگيري آن، ذهن انسان را از خطاي در تفكر مصون ميدارد. و اين نكتهي سادهاي است كه ما بايد چگونگي استفاده از يك ابزار را بياموزيم تا بتوانيم بيشترين بهره را از آن ببريم. بنابراين پس از آشنايي با قواعد منطقي بايد سعي كرد تا در عمل نيز اين قواعد را به كار بست و با تمرين هرچه بيشتر، مهارت استفاده از منطق را بهطور كاربردي و عملي آموخت. با توجه به اين توضيح ميتوان نتيجه گرفت كه منطق كاربردي رشتهي مستقلي نيست، بلكه گرايشي است كه كوشش دارد جنبهي مهارتي و كاربردي منطق را هدف اصلي آموزش منطق قرار دهد؛ از اينرو، در متون منطق كاربردي اولا از بهكار بردن اصطلاحات پيچيده و مغلقگويي متداول در كتابهاي منطقي اجتناب ميگردد؛ ثانيا به بيان نكاتي اكتفا ميشود كه جنبهي كاربردي دارند و همين نكات نيز در قالب مثالهاي ساده و ملموس بيان ميشود تا به اين ترتيب جنبهي مهارتي در نوآموز منطق هرچه بيشتر پرورش يابد.
از آنجا كه منطق به عنوان ابزار خطاسنج تفكر تعريف ميشود، شايسته است درباره خود تفكر و معناي آن نيز اندكي توضيح دهيم.
تفكر چيست؟
اگر ذهن انسان را مانند كارخانهاي تصور كنيم سه بخش زير در آن داراي اهميت بيشتري است: الف) مواد خام و اوليهاي كه وارد كارخانه ميشود؛ ب) تجزيه و تركيبهايي كه بر روي مواد خام اعمال ميگردد؛ ج) محصول نهايي و كالاي توليد شده.
بخش اول يا مواد خام، همان اطلاعات (داده) و معلوماتي است كه وارد ذهن ميشود. با صرفنظر از اينكه مواد خام ذهن از چه منابعي تأمين ميشود، شايسته است به طبقهبندي معلومات ذهن بپردازيم. اين دو جمله را در نظر بگيريد:
۱- من استادم را دوست دارم.
۲- من استادم را هر روز ميبينم.
دوست داشتن، امري دروني و مربوط به حالات نفس گوينده است و بدون واسطه حاصل ميشود و احتمال خطا نيز در آن وجود ندارد. چنين علمي را «علم حضوري» مينامند. مثالهاي ديگر علم حضوري عبارتند از: «من هستم»، «من دربارهي پيروزي تيم ملي شك دارم»، «من تصميم دارم اين كار را انجام دهم»، «من از آن موضوع رنج ميبرم» و...
بهطور خلاصه ميتوان گفت كه علم حضوري عبارت است از حضور معلوم (امري كه مورد شناسايي است) در نزد عالِم (كسي كه ميشناسد/فاعل شناسايي). همانطور كه از مثالها و تعريف فوق روشن ميشود، علم حضوري امري شخصي است و بههمين دليل قابل انتقال به ديگران نيست؛ يعني نميتوان با تجربهي همگاني آن را بر ديگران معلوم داشت يا با دليل و برهان آن را اثبات كرد؛ علم حضوري مستقيما در هيچيك از علوم مورد استفاده و استناد قرار نميگيرد.
بر خلاف دوست داشتن، ديدن كسي يا چيزي، با واسطهي يك صورت يا تصوير ذهني حاصل ميشود. از اين نظر ميتوان ذهن را به يك آينه يا دوربين فيلمبرداري تشبيه كرد كه تصاوير اشياي خارجي را دريافت نموده، و منعكس ميكند. بخض عظيمي از علم انسان كه متعلق به پديدههاي خارجي است و از اين راه حاصل ميشود، «علم حصولي» ناميد ميشود. از آنجا كه تصاوير ذهني شما ممكن است مطابق يا غيرمطابق با واقعيت باشد، در علم حصولي همواره احتمال خطا وجود دارد.
طبقهبندي مهم ديگر در معلومات بشر، مربوط به انواع علم حصولي، يعني «تصور» و «تصديق» است. تصور، علم ما به صورت سادهي اشياء است بيآنكه دربارهي آنها حكمي كرده باشيم؛ مانند تصور مفاهيم زير: درخت، كتاب گلستان، بعدازظهر يك روز باراني و... اما در تصديق ذهن چيزي را به چيز ديگر نسبت ميدهد و حكم ميكند؛ مثلا علم به اينكه «آتش سوزاننده است»، يك تصديق است. تصديق هميشه در قالب يك جملهي خبري بيان ميشود.
حال يك تصديق يا حكم كلي را به صورت «الف ب است» در نظر بگيريد. اگر كسي بگويد: من علم دارم يا ميدانم كه «الف ب است»، بايد سه شرط وجود داشته باشد: اول، باور داشتن (believe) به قضيه مورد نظر؛ دوم، صدق و درستي (truth) آن قضيه و سوم، توجيه و دليل داشتن (justification) شخص براي آن قضيه. از اين رو گفته ميشود كه علم يعني باور صادقِ موجّه. (true justified belief)
باور به اينكه «الف ب است» به اين معناست كه شخص نسبت به محتواي اين قضيه حالت پذيرش و قبول داشته باشد. طبعا عدم پذيرش يك قضيه، در حكم پذيرش نقيض آن است، يعني پذيرش اينكه «الف ب نيست». اما اگر شخصي نسبت به محتواي يك قضيه نه حالت پذيرش داشته باشد و نه حالت عدم پذيرش، ميگوييم او در حالت شك يا تعليق است.
صدق قضيه «الف ب است» نيز شرط مهمي است؛ زيرا در غير اينصورت نميتوان گفت شخص به چيزي علم دارد. اگر شخصي باور داشته باشد كه «خورشيد به دور زمين ميچرخد» چنين باور نادرستي را اصطلاحا «جهل مركب» مينامند.
اما سومين شرط علم، يعني موجه بودن از اين رو مطرح ميشود كه ممكن است كسي دربارهي مطلبي حدس بزند و اتفاقا آن حدس درست هم باشد، بدون اينكه براي درستي آن دليل يا شاهد داشته باشد. در اين صورت نميتوان اين حدس درست را علم ناميد.
پس از آشنايي با طبقهبندي اطلاعات و معلومات كه به منزلهي مواد خام كارخانهي ذهن مي باشند، اينك نوبت به بخش بعدي، يعني تجزيه و تركيب مواد خام ميرسد. فرايند تجزيه و تركيب و دخل و تصرف بر روي معلومات قبلي را تفكر (به معناي عام) ميناميم. البته تفكر به اين معنا داراي انواع گوناگوني است كه تنها يكي از آنها در علم منطق مورد نظر ميباشد و قواعد منطق تنها در آن نوع تفكر ميتواند انسان را از خطا باز دارد. پس بهتر است با برخي از انواع تفكر آشنا شويم كه اين امر را به درس بعدي واگذار خواهيم كرد.
«علی مسعودی»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پينوشت:
در اين مجموعه درسها، كتابها و جزوات بسياري مرا ياريگر هستند كه براي جلوگيري از اطاله كلام و سهلتر شدن كار از آوردن منابع در هر درس پرهيز كردم. اما در انتهاي مجموعه، منابع به صورت تفصيلي در خدمت خوانندگان قرار خواهد گرفت، تا هم دين نگارنده اين سطور به نويسندگان ادا شده باشد و هم خوانندهي علاقهمند را مفيد فايده افتد.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:4  توسط مجید نصرآبادی
|